کل زندگیت غصبیِحالیته که چی میگم؟!پ.ن : یه کاری هست که تقریبا یک روز در میون انجامش میدم و اینم شد یادگار تو. هر بار که انجامش میدم محاله اسم تورو به زبون نیارم.پ.ن دوم : وقتی تلفنت زنگ میخوره، ینی هنوزم کسی هست بهت فکر کنه!پ.ن سوم : داداشم یه اخلاق جالبی داره اونم اینه که هر وقت حساب کتابی داشته باشیم، زنگ میزنه و میگه فلان قد بهم بدهکاری. پرداخت هم نکردی مهم نیست فقط بدون چقد بدهکاری. نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت
0:54 توسط ...| |
گفت : یارو ادعای عرق خوریش میشه ولی بلد نیست پلان بچینه. عرق خوری آداب خودشو داره.خندیدم و به گوش دادن ادامه دادم.اونم بی وقفه حرف میزد.ادامه داد و گفت : باید ظرف تک تک مزه ها جدا باشه و خوشگل بچینی. یه ظرف کالباس نگینی شده و سس... کمی کره... یه ظرف زیتون.... و کلی ...هاج و واج نگاهش میکردم و اونم خیلی ریلکس حرف میزد.جوری حرف میزد انگاری هزار بار با من بساط عرق خوری داشته!!!یا حتی وقتی از ورق بازی کردنش و شیطنت های الی حرف میزد، داشتم شاخ درمیوردم.نمیدونم کی و از کجا شروع شد!!!!پ.ن : میگما، چقد روزهای یکشنبه و سه شنبه حرف داره با خودش! مگه نه؟! نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲ساعت
23:58 توسط ...| |
بخاطر مشکلی که برام به وجود اومده، مجبورم تمام مسیرهارو با اسنپ برم.حتی کوتاه ترین مسیر رو.اسنپ زدم و یه پژو پارس با نام فرهاد کیان خواه قبول کردروی تصویر صورتش نمیشد زوم کنی ولی اسمش نظرمو جلب کرد...کمتر از یک دیقه رسید و سوار شدم. وسیله هام زیاد بود ...به محض اینکه نشستم داخل ماشینش،با روی باز سلامی کرد و گفت خسته نباشید.سرمو بالا اوردم دیدم از توی آینه داره نگام میکنه و فهمیده خستم... منم جوابشو دادم و گفتم شما هم خسته نباشید.نمیدونم چرا فرکانس خوب ازش گرفتم!!!مسیر طولانی نبود و اونم خیلی شمرده شمرده سر صحبت رو باز کرد....اونقد خوب حرف میزد که دلم نمیخواست مسیر تموم بشه.خیلی واضح و روشن از کارم سوال کرد و منم بدون هیچ توجهی جوابشو میدادم....وقتی فهمید مشکلم چیه، گفت میتونم کمکتون کنم. شمارشو داد و منم توی گوشیم سیو کردم. پرسیدم به چه اسمی سیو کنم، بعد یادم افتاد اسمش توی اسنپ هست، توی این فاصله تا ذهنم یادش بیاد، گفت کیان سیو کنید. همه منو توی محل کارم کیان صدا میکنن.موقع پیاده شدن چون تاریک بود نتونستم درست حسابی صورتشو انالیز کنم ولی صورتش استخوونی و لاغر اندام بود.داشتم وسیله هامو پیاده میکردم گفت کمکتون کنم؟؟؟گفتم نه نیازی نیست.اعتراف میکنم مهربونیش در برخورد اول خیلی جذابش کرده بود. نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲ساعت
23:35 توسط ...| |
کلاس پسرها رسما جون گرفته و خیلی خوب داره پیش میره.برای من که اولین تجربه ست، خیلی شیرینه این کلاس.خیلی خیلی جالبه.هیجان و علاقه شون به این رشته، تازگی داره برای من. واقعا کیف میکنم وقتی میبینم اینجوری رقابت توی کلاسهام هست.بین دو گروه زن و مرد، رقابت سرسختی به وجود اومده.باهم به چالش میکشن آموزش هارو.امروز دو تا گروه توی تایمی که کلاسهاشون تموم شده بود، زاغ سیاه همدیگه رو چوب میزدن.نگاه های پسرها خیلی بامزه بود. من همیشه توی تیم پسرهام. خیلی حمایتشون میکنم. همین حمایت های من باعث شده پیشرفت چشمگیری داشته باشن. از طرفیم خانومها سر غیرت اومدن و به هر قیمتی شده خودشون رو میرسونن به کلاس.بدون اینکه بفهمن، سطح بیشتری از اموزشهارو وسط ترم، انجام دادن. اینجوری برای من امتیاز بزرگی میشه. نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ساعت
22:11 توسط ...| |